![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
| ![]() |
![]() | ![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
| تقدیم به تو ( عشق زندگیم) |
|
I Love You Jigaram ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط بهنام |
|
|
سلام سلام صد تا سلام سلام به همه ی دوستای گلمون بالاخره حوصله ی نوشتن در من ایجاد شد تا بیام یه گوشه از خاطرات قشنگمون رو بنویسم . داشتم وبلاگ رو می خوندم دیدم سر همه ی پستام از دیر به دیر اومدنم انتقاد کردم ولی خب چی کار کنم اینقدر بهم خوش می گذره وقت نوشتن ندارم ( داخل پارانتز خدا رو شکر ) البته به غیر از درسای ترم تابستانی و امتحانای آخرش همه ی تابستون قشنگ بود به خصوصو روزایی که با بهنامیم بودم .
راستی بالاخره وبلاگ ما هم یک ساله شد ! با بسیاری تاخیر :
من این وبلاگ رو پارسال به قصد تبریک تولد عشقم باز کردم و حالا خوشحالم که بعد یکسال بازم هر دو تاشو دارم . بهنامم که تا آخر عمرمال خودمه وبلاگ رو نمی دونم 29 مرداد تولد بهنام گلم بوود ولی به دلایلی 26 مرداد براش تولد گرفتیم وای چه روز قشنگی ! همه ی عناصر طبیعت دست به دست هم دادن تا اون روز به هر دوی ما خوش بگذره ! دیروزش من رفتم برا عشقم شمع خریدم و یه کیک کوچولوی دو نفره سفارش دادم ( البته چون یه کم مریض احوال بودم وقت نکردم یه کیک خوشگل پیدا کنم ولی بی خیال خوشگلیش واقعا خوشمزه بود ) صبح دوشنبه ساعت 9 صبح بهنامم سر کوچه بود ! منم طبق معمول با تاخیر رسیدم( خب جمع کردن وسایل خیلی طول کشید) بعد از گرفتن کیک از شیرینی فروشی رفتیم برای ناهار ساندویج خریدیم بعدش رفتیم به جایی که تازه کشفش کرده بودیم یه جای خانوادگی با حال ! وقتی رسیدیم چون زود بود هنوز خلوت بود و کسی نیومده بود ! این واسه ما یه آوانتاژ بود چون تونستیم یه تولد دو نفری خیلی قشنگ توی این جای خوش آب و هوا و قشنگ بگیریم . بهنام دوربین رو یه گوشه جا سازی کرد تا فیلم برداری کنه ! چند تا عکسم گرفتیم که همشون با حالن ! بهنامیم شمعهاشو فوت کرد و کیکشو برید و همشو خودش خورد شوخی می کنم چون صبونه نخورده بود بخش اعظمش رو خورد و منم کلی بهش خندیدم و کلی هم وقتی فیلم خوردنش رو می بینم بهش می خندم تازه اون وسطا بهم می گفت فیلم رو خاموش کن کسی نبینه من این همه کیک خوردم زشته !
کادو تولدش رو هم دادم که امیدوارم بهنامیم خوشش اومده باشه ( عکسش رو توی ادامه ی مطلب می ذارم ) بعدش من خواستم براش چایی بریزم تا سر فلاسک رو باز کردم گفتم بهنامیم چای کیسه ای رو کجا گذاشتی ؟ با تعجب گفت : " چای کیسه ای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" خلاصه بهنام فصه ی ما به جای چایی فقط آب داغ آورده بود و این بهانه ای شد تا من یکبار دیگه بهش بخندم ( جاهایی رو هم که بهنام به من خندیده می ذارم خودش بیاد بنویسه ) راستی ما یه تجربه ی جدیدم داشتیم تونستیم برای اولین بار با هم دانس کنیم البته یه دانس کوچولو و خوشگل ! ( گرچه کسی نبود ولی خب باید یه کم محطاط بود ) فیلمم برداشتیم ولی دوربینه قاطی کرد و فیلم دانس پرید ! عوضشو تو فیلم عروسی در میاریم !!! تا یه کمی جمع و جور کنیم اطرافمون حسابی شلوغ شد ! برای اولین بار و آخرین بار هم که شده بهنام من رو تو ورق برد ( البته چون تولدش بود خودم باختم نخوره تو ذوقش دفعه ی بعد حالشو می گیرم ) بعدش چون آفتاب داشت کبابمون می کرد اسباب کشی کردیم کمی این طرفتر تو سایه . قبلش من تنبل رفتم جاشو پیدا کردم وایسادم اونجا تا کسی جامونو نگیره آقا بهنام هم غر غر کنان وسایل روآورد یه خانواده هم بدو بدو اومدن تو جای قبلی ما بشینن دیدن افتابه ضایع شدن . اومدیم کنار رود خونه ! قرار بود ساعت 5 بر گردیم بهنام کار داشت آخرین باری که به ساعت نگاه کرده بویم ساعت 12 بود . بهنام می گفت دورو بر 3.30 وسایل رو جمع کنیم بذاریم تو ماشین بعدش کنار رودخونه پیاده روی کنیم تا روستا بعد از بالا برگردیم ماشینو برداریم چون انصافا جای با صفایی بود و اکثرا همه این کار رو می کردن منم می گفتم باشه می ریم . کنار رودخونه نا هار خوردیم ! عکسای خنده دار گرفتیم ! با هم حرف زدیم ! در دو دل کردیم تازه داشتیم گرم صحبت می شدیم که دیدم همسایمون مشغول جمع و جوره ! به دقت که نگاه کردیم دیدیم اکثرا دارن می رن ! بهنام گفت اینارو از ساعت 2 دارن می رن ! بعدش با تعجب پرسید ساغت مگه چنده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه یاد ساعت افتادیم ساعت حوالی 5.30 بود . کنار بهنامیم دقایق که مفهومی نداشت خیلی زود گذشته بودن هیچ کدوم از ما زمان رو احساس نکرده بودیم ! از ساعت 12 تا 5.30 یک بارم ساعت رو نگاه نکرده بودیم و اگه رفتن همسایمون رو نمی دیدیم بازم نگاه نمی کردیم و دلیل اینکه وقت گذروندن با بهنام رو به هیچ چیز دیگه ترجیح نمی دم همینه اونقدر خوش می گذره که گذشت زمان احساس نمیشه ( امیدوارم بهنام هم اینجوری فکر کنه ) بدو بدو وسایل رو جمع کردیم و برگشتیم حتی واسه پیاده روی هم وقت نداشتیم ! بهنام پاشو گذاشت رو گاز و یه ساعت بعد من رسیدم خونه ! اونم نتونسته بود به یکی از کاراش برسه البته بعدا حل شد
الان که دارم خاطرات اون روز رو می نویسم احساس خوبی دارم شاید این همین احساسیه که بهش می گن خوشبختی ! گرچه این احساس هیچ وقت مطلق نیست ولی من با داشتن این احساس همیشه خوشبخت خواهم بود خدا جون ممنونم که این همه من و بهنام رو دوس داری و همیشه علاقت رو بهمون نشون می دی ممنونم که بهم یه هدیه ی خیلی قشنگ دادی یه هدیه که تا هر وقت که پیشم باشه من همیشه این احساس رو خواهم داشت :" خوش بختی "
بهنامم ! هدیه ی بزرگ زندگیم !
با بسیاری تاخیر در وبلاگ :
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
فکر می کنم دیگه به دیر به دیر آپ کردنمون عادت کرده باشید و لی فکر نکیند که ما بی وفاییم و همسایه های عزیزمون رو فراموش کردیم . این سر نزدنا و نیومدنا و آپ نکردنامون رو پای بی معرفتیمون نذارید لطفا از همه ی دوستان عزیزمون هم که مارو تنها نمی ذارن تشکر می کنم و از کسایی که نتونستم جواب نظراشون رو بدم یا به وبلاگشون سر بزنم معذرت می خوام این روزا که به ما خیلی خوش گذشته . وقت جدایی طولانی مدت نداشته باشیم به جز در مواقع اجباری که چاره ای جز دوری وجود نداره . متاسفانه نتونستم بیام خاطرات قشنگمون رو ثبت کنم مثلا روز تولد حضرت فاطمه و و روز زن رو ! یا روز مرد رو ! یا روزی رو که بهنامم برگشت و اومد و یا روزی رو که رفتیم .... جایی که من و بهنام اسمش رو گذاشتیم بهشت . خیلی زیبا بود گلای وحشی همه جا رو پر کرده بودند . اول راه پر آشغال بود و علائمی از طبیعت درش وجود نداشت من غر غر می کردم که اینجا کجاست داری منو می بری ؟ می خوای منو بدزدی ؟ ولی بهنامیم من رو دعوت به صبر می کرد و می گفت می خوام ببرمت بهشت . بالاخره رسیدیم . برعکس راه طولانیش که خشک و سنگلاخ بود اینجا اطراف جاده پر از گلهای وحشی بود و کمی دورتر جویباری به فضا ترنم آب رو هدیه کرده بود . روستاهای اون حوالی چون دورتر از شهر بودن اهالی خیلی کمی داشتن ولی اکثرا خونگرم بودن و به نظر آدمای بدی نمی اومدن . ما معمولا به خاطر نا امنی جاده ها سعی می کنیم از ماشین پیاده نشیم ولی نمی دونم چرا اونجا جرات پیاده شدن پیدا کردیم کلی بین گلای وحشی عکس گرفتیم ولی اون جایی رو که بهنام می گفت مثل بهشته نتونستیم پیدا کنیم . البته اطرافمون اونقدر قشنگ بود که به نظر من همه جا بهشت روی زمین بود . کلی پرسه زدیم تا جایی روکه بهنام می گفت پیدا کنیم ولی نبود که نبود . بهنام می گفت بهشت یه جایی کنار جاده پشت کنده های درخته جاده اش هم خاکیه ! یه دو راهی سر راهمون بود که نمی دونستیم کدومش به بهشت می رسه . هر دو راه رو تا تهش رفتیم ولی پیداش نکردیم. نا امید شدیم از گشتن ولی احتیاجی به بهشت نبود همه ی اطرافمون بهشت بود . تازه خدا یه لطفی هم بهمون کرد و وسط اون گرما بارونم بارید . رمانتیک دیگه توی ذهن ما ثبت شد . موقع برگشتن من متوجه شدم که یکی از گوشواره هام نیست . ا لبته گوشواره از نظر مادی این قدرام گرون نبود ولی چون هدیه بود برام خیلی ارزش داشت خیلی هم دوسش داشتم بار اولیم بود که گوشم کرده بودم . بهنامیم گفت بر گردیم بریم دنبالش بگردیم . خندم گرفت مثل اینه که دو فرسنگ راه بری تا بتونی توی انبار کاه دنبال سوزن بگردی . گفتم نه عزیزم نمی خواد ولی مهربونم قبول نکرد . همه ی مسیر رو برگشتیم . این برگشتن برای ما تفریح دیگه ای بود و کل مسیر با شوخی و دلخوشی گذشت و نفهمیدیم که کی سر اون دو راهی رسیدیم . یکی از اون دو راهی ها خیلی طولانی بود و کمی از اولش رو رفتیم ولی من گفتم که فکر کنم توی اون یکی راه موقع عکس انداختن لای گلای زرد افتاده باشه . برگشتیم سر دو راهی ( شاید براتون خنده دار باشه ولی برای من برگشتن بهنام خیلی اهمیت داره وقتی به خاطر یه گوشواره ارزون قیمت فقط چون مال من بود کل مسیر رو برگشت یه بار دیگه مهربونیش رو به من ثابت کرد و من تونستیم یه بار دیگه بفهمم که چرا زندگی بدون بهنام ممکن نیست گلای زرد روش بود و مو به مو گشت ولی نبود که نبود . زیر آفتاب بین اون همه گل دنبال یه لنگه گوشواره گشت و من از توی ما شین عاشقانه نگاش کردم . تصمیم گرفتیم کمی بریم جلوتر . رسیدیم به جاده خاکی . جاهایی رو که قبلا وایساده بودیم نگاه کردیم من این طرفو نگاه کردم بهنام اون طرفو . کلی خندیدیم مثل بچه ها شده بودیم شایدم مثل پت و مت ! یهو بهنام داد زد پیداش کردم پیداش کردم ! با خوشحالی برگشتم طرفش اومد دستم رو گرفت و گفت : " بهشتو پیداش کردم " من رو برد اون طرف جاده و درختارو کنار زد و من از پشت درختای انبوه و کنده های درخت و سیم خاردارها بهشتی از گل دیدم . یه دشت پر از گلای سفید و زرد و نا رنجی و شقایقهای قرمز به صورت مرتب . فکر کنید یه جایی پر از گل سفید باشه و بین اون همه سفیدی یه گل قرمز عاشق روییده باشه و یا این طرفتر بین گلای زرد و نارنجی یه گل بنفش . خیلی قشنگ بود واقعا اسم بهشت بهش خیلی میومد . ذوق زده شده بودم . به کلی لنگه گوشواره یادم رفت ولی چه یه لنگه گوشواره ی بدلی بلکه دو جفت گوشواره طلا هم که می دادی ارزش حتی یه لحظه دیدن این منظره رو داشت . رفتیم توی بهشت . بین اون همه گل ! حس خوبی داشت . این فضای زیبا و عاشقانه یه انرژی دوباره بهمون داد و هم لنگه گوشواره رو فراموش کردیم و هم خستگی جستجوی لنگه گوشواره رو ! چند تا عکس گرفتیم و تونستیم لا اقل یه قسمتی از بهشت رو توی قاب عکس نگه داریم ولی کل خاطره ی اون توی ذهن ما برای همیشه موندگاره و زیباییش به این خاطره فقط متعلق به ماست نه هیچ کس دیگه ! الان من هر وقت اون یه لنگه ی دیگه ی گوشوارم رو میبینم یاد اون روز می افتم و به جای غصه خوردن حس خوبی بهم دست می ده مهم این نیست که دیگه نمی تونم گوشواره هام رو گوشم کنم مهم اینه که این لنگه ی به جا مونده دیگه اهمیتش فقط در گوش کردن نیست بلکه اهمیتش خیلی بیشتره . فکر کنم یه ماهی بگذره ولی الانم هر وقت با بهنامیم می خوایم بریم جایی می گه: :" بریم گوشوارت رو پیدا کنیم ؟"
دوست دارم بهنام من بد جووووووووووووووووور
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط میترا |
|
|
بهنام من ! عشق زندگیم ! سلام می خواستم برات نامه بفرستم ولی دیدم سر مو قع بهت نمی رسه واسه همین نامتو اینجا پست کردم تا راحت تر به دستت برسه. شاید بتونی حدس بزنی که دلیل ارسال این نامه چیه.... آره عشقم درست حدس زدی. برات نامه نوشتم تا روز تولد عشقمون رو بهت تبریک بگم و بگم که چقد دوست دارم شاید سه سال قبل حتی تصور اینکه من و تو یه روزی بتونیم اینقد ما بشیم در حد یه رویا بود ولی حالا میبینیم که بیشتر رویاهامون واقعیت شده اولین قرارمون یادته ؟ وقتی با چهل و پنج دیقه تاخیر رسیدم دیدم هنوز منتظرمی باورم نمی شد و حالا... بعد گذشت سه سال بلند و طولانی بازم میبینم که چیزی از مهربونیت کم نشده محبوبم ! فردا سالگرد آشنایی ماست و من هر سال توی این روز یه بار دیگه به خدا و تو ایمان میارم به خدا واسه اینکه تورو آفریده و کاملا اتفاقی سر راهم قرار داده و به تو که میدونم همیشه عاشقانه دوستم داری و خواهی داشت . گرچه امسا ل شکر گذاری من از خدا غم انگیزتره گرچه فاصله ها نمی ذاره من و تو روز تولد عشقمون رو در کنار هم و با همدیگه جشن بگیریم ولی من بازم خدارو شکر میکنم و خوشحالم چون می دونم که سال بعد من و تو بیشتر از امسال ما شدیم و بیشتر از امسال عاشق .
مهربانم!
و من هنوز باورم نمی شه که ما زندگیمون داره وارد 4 سالگی میشه. وقتی نگاه میکنم می بینم که این 3 سال خیلی کوتاه بوده و خیلی زودم گذشته احساس میکنم اگه آمار و ارقام و تقویم نبود شاید ما گمان میکردیم که چند روزه با همیم . ولی وقتی فیلم زندگیمون رو روی گردش به عقب میزارم و همه ی صحنه ها رو میبینم یاد اووووووووووووووووون همه خاطره میفتم... اووووووون همه شیطنت... اووووووووووووووون همه دوست داشتن ... حتی خاطره های کوچیییییییییییک... حتی لحظه های تلخ لایق فراموشی... یاد اولین بوسه ... یاد اولین هدیه ای که برام خریدی... اولین کلام... اولین برخورد... احساس میکنم که ما هزار سال زندگی کردیم و هزار سال عاشق بودیم و الان اگه همین الان بمیرم باز هم غمی نیست چون من تونستم زیباترین روزای زندگیم رو با تو تجربه کنم و بهترین حس ها رو داشته باشم من تونستم اونچه که از زندگی میخوام بگیرم . و اگه خدا حق تولد دوباره به من بده و حق انتخاب دوباره مطمئنم که باز تورو انتخاب میکنم زیباترین اتفاق زندگیم ! وقتی دارم شمع تولد عشقمون رو فوت میکنم دو تا دعا می کنم : 1. دعا میکنم که خیلی زود فاصله ی بین من و تو به صفر برسه 2. دعا میکنم که هیچ وقت ذره ای از عشق من و تو نسبت به همدیگه کم نشه گرچه میدونی ولی من بازم تاکید میکنم :
بهنام من هیمشه مال من بموووووووووووووووووون
" ارسال با هزار بوسه ی عاشقانه "
امضا : میترا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
دوستان سلام اول از همه سال نو رو به همتون تبریک میگم و البته شرمندم که خیلی دیر تونستم برای تبریک بیام امیدوارم همه ی زوجایی که همسایه ی ما هستن در سال ۸۸ که یه سال زوج با دو تا عدد مقدسه تبدیل به زوجای واقعی بشن و به آرزو هاشون برسن امیدوارم ۸۸ سال عاشقا باشه
بهنام عزیزم عشقم زیباترین اتفاق زندگیم دعا می کنم که تو هم به آرزوهات برسی و منم به آرزوهام برسم گرچه می دونم که آرزوی من تویی و آرزوی تو منم می گی بازم بازی سرنوشت مارو از هم دور کرده ؟ مشکلی نیست من به اینم قانعم به اینکه در کنارم باشی حتی با وجود این همه فاصله من به یه دیقه صحبت از راه دور قانعم چون می دونم که توی اون یه دیقه هم میشه زلالی عشق تورو دید رفیق لحظه هام من به داشتن تو قانعم و این چیییییییییییییز کمی نیست نگران من نباش آسوده برو و بدان که همیشه عاشقتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
سلام
دلم واسه همتون تنگ شده بود دلم واسه وبلاگمون هم تنگ شده بود ! ولي بدجوري مشغول بودم توي اين مدت بهنام بازم برام خاطرات خيلي خيلي قشنگي ساخت تازه يه بارم باهم رفتيم دزدي...! رفته بوديم يه جاي خوش آب و هوا كه اسمشو نمي گم چون ممكنه لو بريم بيان بگيرنمون داشتم ميگفتم رفته بوديم يه جاي خوش آب و هوا و در حال برگشت بوديم آسمونم دلش گرفته بود بازم داشت گريه ميكرد هوام كه سرد خلاصه داشتيم با ماشين بر ميگشتيم منم كه خسته بوديم خوابم ميومد وقتي داشتيم از جلوي يه باغ رد ميشديم بهناميم گفت واي چه كنده هاي قشنگي خواب از سرم پريد ! گفتم كو ؟ چون آخر زمستونه درختاي مرده رو بريده بودن خالي كرده بودن كنار جاده. بارونم روشون باريده بود رنگ خيلي قشنگي بهشون داده بود بهنام گفت ميخواي ؟ گفتم برگرد يه بار ديگه نگا كنم برگشتيم خيلي قشنگ بودن بزرگ و سنگين گفتم آره ميخوام بهنام گفت نه نمي خواد تنهايي نميشه بر داشت منم گفتم چرا تنها پس من چيم؟ بهنام بهم خنديد گفتم نخند حالا بيا اگه سنگين بود نتونستيم بر داريم بر مي گرديم خلاصه پياده شديم اولش بهنام يه متوسطشو بر داشت گذاشت تو ماشين من گفتم از اون بزرگا مي خوام خلاصه صندوق عقب ماشينو باز كرديم و برا اينكه اونجا كثيف نشه من مشغول روزنامه پهن كردن بوديم كه يه وانت آبی نگه داشت و از بهنام پرسيد آقا مشكلي پيش اومده ؟ پنچر كرديد ؟ هوا وحشتناك خراب بود دیگه اون بنده خدام مي خواست كمك كنه ولی چون ما مشغول یه امر خطیر به نام دزدی بودیم بدجوری عصبانی شدیم بهنام با حالت خاصی گفت نه ممنون اتفاقي نيفتاده شما بفرمایید بعد از اینکه وانتیه رفت ما دوباره به کارمون ادامه دادیم بهنام همچين قيافه اي به خودش گرفته بود كه انگاري داره بانك ميزنه هي ميگفت بزار نبينن منم مي گفتم اينارو ريختن كنار جاده تا بسوزوننشون خووووووووووووووووولاصه...! من يكي از اون كنده بزرگارو انتخاب كردم گفتم بهنام بيا بر داريم جفتمونم آستينارو زديم بالا تا برش داريم و... ضايع شديم خيلي سنگين بود تصميم گرفتيم مثل ايكيوسان فكرمونو به كار بندازيم قرار شد رو زمين هلش بديم تا ماشين هر ماشينيم رد ميشد بازم جفتمون به صورت كاملا تابلو كنده رو ول ميكرديم تا مثلا نفهمن كه ما داريم برش مي داريم آخه كجا ديده شده تا حالا كه يه دختر و پسر با تيپ شهري و لباساي نو بيان كشاورزي خلاصه اينكه تابلو بود داريم كنده بر ميداريم ولي به روي خودمون نمياورديم آخر سر بهنام با كمك نا چيزه من كنده رو گذاشت تو صندوق عقب و با سر و وضع گلي و دستاي قرمز و کثیف از شدت سرما و گل و لاي و با هیکلای خیس و آويزون سوار ماشين شديم بعد از سوار شدن تازه وقت کردیم که به خودمون بخنديم قيافه ها خنده دار لباسا خنده دار كارمون از هر دو تاش خنده دار تر بالاخره راه افتاديم تا برگرديم
بپرسه كه مشكلتون حل شده يا نه بهنام هم گفت واي لو رفتيم پاشو گذاشت رو گاز تا در بره وانتیه هم فهمید یه کاسه ای زیر نیم کاسه است چرخید تا بیاد دنبالمون ولی ما فورا محل ارتکاب جرم رو ترک کردیم بعدش به این کارمون هم خندیدیم و در تمام طول راه هر جا وانت آبي ديدم با خنده گفتم واي بهنام لو رفتيم پيدامون كردن گاز بده خلاصه خيلي خيلي خنديديم حالا بماند كه بهنام وقتي داشته كنده ها رو مي ذاشته توي انباري خونشون چند نفر از همسايه ها ديده بودن و آقاي مهندس قصه ي ما چقدر خجالت كشيده بود تازه كليم داداشش كه اومده بود كمكش مسخره اش كرده بود و بالاخره با فهميدن مامانش گوز بالا گوز شده بود و فهميده بود كه همه چي زير سر منه وگرنه بهنام پسر خوبيه ! خلاصه همه بهمون كلي خنديدن بيشتر از همه خودمون به خودمون خنديديم ولي وقتي اين كنده ها رو بردیم توي خونه ي خودمون تا يه نقش اساسي رو بازي کنن و همه گفتن ما هم میخوایم ما به همه مي خنديم ( یعنی فکرای بکری در موردشون داریم ) البته تصميم گرفتيم بريم به همون باغه و به صاحبش قضیه رو بگيم و از خجالتش در بيايم اين جور مالا از گلوي ما پايين نميره گرچه چيز به درد نخوري نبود و انداخته بودنشون دور اين آپم هم خيلي طولاني شد دارم عوض يه ماهي رو در ميارم كه نبودم
پيشاپيش عيد همتون مبارك
بهنامم خيلي خيلي خيلي دوست دارم شوور دزد من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
دوستت دارم بهنام من
اینکه دیروز نتونستم خوب ببینمت ! از دست این چشمای لعنتی که همش بسته می شدن نمی دونم اون یه ساعتی که باهات بودم چه جوری گذشت وقتی بیدار شدم داشتیم میرسیدیم خونه بعدشم که من افسرده شده بودم و دلم می خواست فقط گریه کنم . بهترینم این دو هفته ای که اینجا بودی بازم برام لحظات خیلی قشنگی رو ساختی . ولنتاین ! تولد ! و حتی هر روز دیگه ای که ما بدون مناسبت جشن می گیریم . روز تولدم خیلی بهم خوش گذشت عزیزم و کادو تولدت عالی بود چیزی که بیشتر از قیمت هدیه ات برام مهم بود سلیقه ی بی نظیرت بود که بهش افتخارمی کنم فدای دستات که راهنماشو دادی صحافی ! من که اصلا به عقلمم همچین کاری خطور نمی کرد ! راستی هدیه ی ولنتاینتم خیلی بهم میاد رنگش حرف نداره نمی دونم این دو هفته چرا اینقد مشغول بودم نتونستم بیام به وبلاگ برسم ولی خوشحالم که تو آپ کردی و تو این مناسبتا تنهام نذاشتی الانم که دارم اینارو مینویسم بهنام خونم اومده پایین اومدم بهت بگم دوستت دارم بهنام من خوشحالم که تورو دارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و تست ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لبهای عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد مارا با خود خواهد برد ------------------------------------ بهنام من وقتی برای اولین بار دیدمت باور نمی کردم که روزی اینگونه عاشقت شوم دقیقه ها , روزها . ماهها و سالها گذشت تو شدی شاهزاده ی سوار بر اسب رویایهای کودکیم و من شدم ملکه ی تو من و تو خاطراتمان را با دستهای عاشق خود آفریدیم و نخواهیم گذارد هیچ طوفانی خاطراتمان را ویران کند اینجا کلبه ی کوچک ماست کلبه ایی که دلیل ساختش تولد تو بود تولدت مبارک یگانه امید من برای زندگی خدارا شکر که تورا آفرید عاشقت هستم و همیشه عاشقت خواهم ماند ------------------------------------- میترای من گریستن برایم دشوار است و مرگ دشوارتر برایت خواهم گریست اگر باران بخواهی و برایت خواهم مرد اگر مرا نخواهی -------------------------------------- |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات دونفری ما خاطرات دوری شعر عاشقانه اگه تو رو نداشتم تولدت مبارک گله های کوچیک داری میای خط خطی ها دوستت دارم ها مناسبت ها |
| نویسندگان |
|
میترا بهنام |
|
RSS
|